دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم كه شنفتن نتوانم

شادم به خيال

تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آيم و چون سايه ديوار

گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها

چون شمع سحر يك مژه خفتن نتوانم

فرياد ز بي مهريت اي گل در اين باغ

چون غنچه پاييز شكفتن نتوانم

اي چشم سخنگوي تو بشنو ز نگاهم

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 12:2 توسط هستی |

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

 

نام ِ خود را

با تو می گویم ...

 

کلید ِ خانه ام را

در دست ات می گذارم...

 

نان ِ شادی های ام را

با تو قسمت می کنم!

 

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

این چنین آرام ...

به خواب می روم ؟

 

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار ِ رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 12:1 توسط هستی |

بوی عیدی، بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

یا اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم

یا اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم

یا اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم

یا اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه، بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی، هوس یه آب تنی

با اینا زندگیمو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

با اینا زمستونو سر می کنم

یا اینا خستگیمو در می کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:57 توسط هستی |

عشق به شكل پرواز پرنده است

عشق خواب آهوي رمنده است

من زائري تشنه زير باران

عشق چشمه آبي اما كشندست

من مي ميرم از اين آب مسموم

اما اونكه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زندست

من مي ميرم از اين آب مسموم

مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرندس

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار

دروغ ايم صدا رو به گور قصه ها بسپار

صدا كن اسممو از عمق شب از نبض ديوار

براي زنده بودن دليل آخرينم باش

منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش

طلوع صادق عصيان من بيداريم باش...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:57 توسط هستی |


قایقی خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

 

قهرمان را بیدار کند

 

قایق از تور وتهی

 

ودل آرزوی مروارید

 

همچنان خواهم راند

 

نه به آبی دل خواهم بست

 

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

 

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

 

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

دور باید شد دور

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت

 

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

 

هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد

 

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

 

دور باید شد دور

 

شب سرودش را خواند

 

نوبت پنجره هاست

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

پشت دریا ها شهری ست

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

 

بام ها جای کبوتر هایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند

 

دست هر کودکده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست

 

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

 

که به یک شعله به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

 

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 

پشت دریا ها شهری ست

 

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

 

پشت دریا ها شهری ست!

 

قایقی باید ساخت

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:56 توسط هستی |

من همون جزيره بودم،خاكي و صميمي و گرم

واسه عشق بازي موجا،قامتم به بستر غم

يه عزيز دردونه بودم،پيش چشم خيس موجا

يه نگين سبز خالص،روي انگشتر دريا

تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي

غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي

زير رگبار نگاهت دلم انگاز زير و رو شد

براي ي داشتن عشقت همه جونم آرزوم شد

تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه

ابر و باد و دريا گفتن...

حس عاشقي همينه...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:56 توسط هستی |

وای دلم ...

عشق بر شانه هم چیدن ...

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم


با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد



عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است


گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد



انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است


دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد



آه یک روز همین آه تو را می گیرد


گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:55 توسط هستی |

خسته‌ام از اين كوير، اين كوير كور و پير
اين هبوط بي‌دليل، اين سقوط ناگزير

آسمان بي‌هدف، بادهاي بي‌طرف
ابرهاي سربه‌راه، بيدهاي سر به زير

اي نظاره شگفت، اي نگاه ناگهان!
اي هماره در نظر، اي هنوز بي‌نظير!

آيه آيه‌ات صريح، سوره سوره‌ات فصيح!
مثل خطي از هبوط، مثل سطري از كوير

مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي امان
مثل لحظه‌هاي وحي؛ اجتناب ناپذير

اي مسافر غريب در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير!

از كوير سوت و كور، تا مرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور! ديدمت ولي چه دير!

اين تويي در آن طرف، پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف، پشت ميله ها اسير

دست خسته مرا، همچو كودكي بگير
با خودت مرا ببر، خسته‌ام از اين كوير!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:54 توسط هستی |

از تو می‌پرسم، ای اهورا

چیست سرمایه رستگاری؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- دل به مهر پدر آشنا کن


دین خود را به مادر ادا کن




ای پدر، ای گرانمایه مادر


جان فدای صفای شما باد


با شما از سر و زر چه گویم


هستی من فدای شما باد


با شما، صحبت از �من� خطا رفت


من که باشم؟ بقای شما باد




ای اهورا


من که امروز، در باغ گیتی


چون درختی همه برگ و بارم


رنج‌های گران پدر را


با کدامین
زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم


جان به راه پدر می‌سپارم




یاد جان سوختن‌های مادر


لحظه‌ای از وجودم جدا نیست


پیش پایش چه ریزم؟ که جان را


قدر یک موی مادر بها نیست


او خدا نیست، اما وفایش


کمتر از لطف و مهر خدا نیست.....
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:54 توسط هستی |

آهسته تر بيا
غوغا نکن که دلم
با شور دردناک نفس های گرم تو
بی تاب می شود .

آهسته تر بیا،دلواپسم نکن،
برای خاطره بازی
فرصت ، همیشه هست .

وقتی تو می رسی
احساس می کنم
سکوت می شکند
ثانیه ها گرم می شوند
فاصله ، از لای انتظار پنجره
فرار می کند
آغوش می شود تمام تنم از نگاه تو

جایی برای کلام نیست
خاطره ، خود با تمام آنچه هست
میان چشم های عاشقم
با تو حرف می زند
و آرام
برگ می خورد وقتی تو می رسی

زندگی ، با تو می رسد
لبخند ، با تو می رسد
احساس می کنم
جایی ، میان پلک های مدام اضطراب
برای من ساخته اند

احساس می کنم
  من را درون هاله ای از عطر و آرزو
انداخته اند .

وقتی تو می رسی
عاشق تر از همیشه ی حرف ها،حرف می زنم
شیرین تر از همیشه ی بغض ها،بغض می کنم

وقتی تو می رسی
من، به تمام آنچه دوست دارمَش
می رسم...!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:53 توسط هستی |

مطالب قدیمی‌تر